پیله ابریشم

داستان پیله ابریشم 

             روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسیدکه خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

فوت کوزه گری

فوت کوزه گری

        می‌گويند که در زمان قديم و در يکی از مناطق مرکزی ايران، جوانی برای شاگردی به نزد يک استاد کوزه‌گر رفت. استاد کوزه‌گر در ابتدا از پذيرش جوان به عنوان شاگرد خودداری می‌کرد، ولی بالاخره راضی شد. جوان سال‌ها و سال‌ها پيش استاد شاگردی و کارآموزی نمود و استاد هم هر آن‌چه که از اصول و فنون کوزه‌گری را می‌دانست به جوان آموخت به جز يک اصل مهم! جوان بعد از ده‌ها سال شاگردی پيش استاد، به اين نتيجه رسيد که خودش هم‌اکنون به يک استاد تبديل شده است و بنابراين بايد يک کسب و کار مستقل راه بياندازد و به قول امروزی‌ها کارآفرينی کند!
    کارآفرين جوان داستان ما، با اعتماد به نفس زياد از دانشی که در طول مدت کارآموزی کسب نموده بود، شروع به ساخت کسب و کار جديد خود نمود. از فاميل، دوستان و آشنايان و شايد هم بانک(!) و شايد هم از محل طرح‌های زودبازده(!) مقداری پول و سرما‌ه اوليه دست و پا کرد و کارگاه کوزه‌گری خود را راه انداخت. خاک‌ها را الک کرد، خمير مورد نظر را ساخت و روی چرخ کوزه‌گری، کوزه‌ای را ساخت و سپس آن را در کوره قرار داد و بعد از آن‌هم کوزه را رنگ کرد. اما يک مشکل .........

ادامه نوشته

درخت بخشنده

درخت بخشنده
________________________________________
      روزي روزگاري درختي بودو درخت عاشق پسر کوچيکي بودو پسرک هر روز به سراغ درخت مي رفت و برگهاي درخت رو جمع مي کردو با اونا واسه خودش تاج مي ساخت واداي سلطان جنگل رو در مي آورد از تنه درخت بالا مي رفت و روي شاخه هاش تاب بازي مي کرد و از سيب هاي درخت مي خورد گاهي اوقات هم با هم قايم موشکبازي
مي کردندو وقتي که پسرک خسته مي شد زير سايه درخت مي خوابيد.
و اينطور بود که پسرک عاشق درخت بود...
خيلي زياد.
و درخت خو شحال بود اما زمان گذشت...
و پسر بزرگ تر شدو درخت بيشتر اوقات تنها بود و بعد يک روزپسر به سراغ درخت اومد درخت گفت:بيا پسر جان.بيا و از تنه من بالا برو و روي شاخه هام تاب بازي کن و از
سيب هاي من بخور و زير سايه من استراحت کن و خوشحال باش.
پسر گفت: من ديگه براي از درخت بالا رفتن و بازي کردن زيادي بزرگم. من ميخوام اگه بتونم ......

ادامه نوشته

الاغ پیرفرصت طلب

الاغ پیر فرصت طلب

 

     کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی توی یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از تو چاه بیرون بیاورد. برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بمیرد و زیاد زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاکها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

نکته مدیریتی
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم. اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.
الاغ در روبرو شدن با یک مشکل، به شکل ظاهری آن که تهدید بود توجه نکرد بلکه با رویکرد متفاوت جنبه فرصت آن را یافت و آز آن بهره برد.

پرواز بوفالوها

پرواز بوفالوها
         در چندسال اخیر مباحث مربوط به رفتار سازمانی مورد توجه دانشمندان مدیریت بوده است .در این مورد استعاره ای در برخی از کتابها نقل قول شده است که  بیان آن خالی از لطف نیست و در آن سازمانی به تصویر کشیده شده است که به صورت بوفالویی یا  غازی شکل باشد. یکی از مشاوران ارشد علم مدیریت از قول مدیر یک شرکت معظم تعریف می کرد که او می گفت: اوائل خواستار آن بودم که گله ای از بوفالوها داشته باشم . بوفالوها حیوانات جالبی هستند ، همگی وفادار به یک پیشرو هستند و آن چه را که به آنها    گفته می شود، دقیقا انجام می دهند آیا این جالب نیست؟!  لحظه ای به این بیاندیشید شما افرادی دارید که به شما وفادارند ، آیا وفاداری جالب نیست؟! افرادی داریم که دقیقا آنچه به آنها گفته شده است انجام می دهند ، آیا این چیزی نیست که ما خواستاریم؟ بوفالوها بسیار بزرگ و عظیم الجثه هستند. وقتی آنها به منطقه ای کوچ می کنند، تمامی منطقه را اشغال می کنند رئیس بوفالوها بودن بسیار خوشایند است هرچند با پاره ای از ناملایمات نیز همراه است. بوفالوها پرسش نمی کنند آنها فقط  دنباله روی می‌کنند.کافی است که بوفالوی جلودار را شناسایی نموده و به سمت پرتگاه هدایت کند. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ تمامی گله در پی او حرکت خواهد کرد. بوفالوها تا زمانی که چیزی به آنها نگفته شده است، حرکتی نخواهند کرد. تا وقتی که به آنها گفته نشود که چه کار بکنند، ............
ادامه نوشته

ثروتمند و فقیر

ثروتمند و فقیر

 دیروز ایمیل جالبی از یکی از دوستان به دستم رسید در باره ثروتمند و فقیر که در زیر می خوانیم :

فقیر و ثروتمند

پدر يک خانواده خيلي ثروتمند پسرش را به قصد نشان دادن و توضيح دادن اينکه چگونه فقرا زندگي ميکنند به يک سفر خارج از شهر برد آنها چند روز و شب را در مزرعه اي که  ظاهرا به يک خانواده خيلي فقير تعلق داشت گذراندند در برگشت از سفرشان، پدر از پسرش پرسيد مسافرت چگونه بود؟  -عالي بود، پدر.پدر پرسيد : آيا ديدي که فقرا چگونه

ادامه نوشته

خلاصه زندگی........

خلاصه زندگی...

آموخته ام که :همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.
آموخته ام که : هیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم
آموخته ام که : انسانهای بزرگ هم اشتباه می کنند.
آموخته ام که : همیشه همیشه بخندم.
آموخته ام که : هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.
آموخته ام که : به انسانها مانند سکوی پرتاپ نگاه نکنم.
آموخته ام که : هر گاه که ترسیده ام ،شکست خورده ام .
آموخته ام که : غرور انسانها را نشکنم.
آموخته ام که :هرگز وابسته کسی نباشم.
آموخته ام که : زمان زیادی نیاز است تا من به آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم.
آموخته ام که : یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتار تو را کنترل می کند.
آموخته ام که :گاهی اوقات از کسانی که انتظار دارم در هنگام شکست مرا یاری کنند،سخت ترین ضربه را خواهم خورد .
آموخته ام که : گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم وستمکار باشم.
آموخته ام که :زندگی را از طبیعت بیاموزم
چون بید متواضع
چون سرو ،راست قامت
چون بلوط مقاوم
چون رود روان
چون خورشید باسخاوت و
چون ابر با کرامت باشم.
آموخته ام که : اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ،خود نیز باید آنرا ارسال کنم.

من آدم تا’ثیر گذاری هستم.

 من آدم تأثیرگذارى هستم

         آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

« من آدم تأثیرگذارى هستم.»

سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.

آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافه داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.

یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود، رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

ادامه نوشته

یک روز زندگی

یک روز زندگی
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین به هم ریخت ، خدا سکوت کرد ،
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : « عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن »
لابه لای هق هقش گفت : اما یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !
خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید » و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ،
می ترسید را ه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد ، قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد ، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،
می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !

سخنان بزرگان

-هیچ قدرتی در جهان نمی تواند با قدرت فعال ذهن برابری کند. (وینسنت پیل)

-قهرمان ها مثل مردم عادی رفتار نمی کنند.(مارک فیشر)

-من آموختم که هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم.(منه دیک)

-دلم نمی خواهد جای فرد دیگری باشم .خدا را شکر می کنم که خودم هستم.(راندابرن)

-شما به همان اندازه که بخواهی کوچک وهر چقدر که آرزو کنید بزرگ می شوید.(جیمز آلن)

-عادت کنید مسائلتان را با خداوند مطرح کنید.(وینسنت پیل)

-با یتیم چون پدر مهربان باشید.(حضرت محمد (ص))

ادامه نوشته

مشتری خود را بشناسید.

مشتري خود را بشناسيد
يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:
پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد.
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»

بهروری زمان

 در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد.

اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هايش کاست و چند ثانيه‌اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

يک دقيقه بعد، ويلون‌ زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمي بي‌آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود، به ديوار پشت‌ سر تکيه داد، ولي ناگهان نگاهي

ادامه نوشته

کوزه ناقص

کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد

وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .

کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟

کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .

کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .

کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !

امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!

"امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم."

روزي مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي‌شد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."

روزنامه‌نگار خلاقي از كنار او مي‌گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.

عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده مي‌شد: "امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم."


وقتي كارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.

به نقل از سایت فراروش صبا

حکایت عقاب و گردباد

http://www.cn3shop.com/?ref=mjafar

عقاب وقتي مي‌خواهد به ارتفاع بالاتري صعود كند، در لبه‌ي يك صخره، به انتظار يك اتفاق مي‌نشيند!

مي‌دانيد اتفاق چيست؟ گردبادي كه از رو‌به‌رو بيايد!

عقاب به محض اين‌كه ‌آمدن گردباد را حس‌كرد، بال‌هاي خود را مي‌گشايد و اجازه مي‌دهد ‌باد، او را با خود بلند كند.

به محض اين‌ كه طوفان قصد سرنگوني عقاب را كرد، اين پرنده‌ي بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوي آسمان بلند مي‌كند و عمود بر طوفان مي‌ايستد و مانند گلوله‌ي توپي، به سمت بالا پرتاب ‌مي‌شود. او آنقدر با كمك باد مخالف، اوج ‌مي‌گيرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به ‌سوي قله‌ي موردنظر، در بالاترين نقطه‌ي كوهستان، مأوا مي‌گزيند.

خوب به شيوه‌ي عقاب براي بالارفتن دقت كنيد. او منتظر حادثه مي‌ماند، حادثه‌اي كه براي مرغ‌هاي

ادامه نوشته

90 نکته آموزنده

 

ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد 

  http://www.cn3shop.com/?ref=mjafar

 ● بخوانیم و عمل کنیم.

۱) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ

۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد

۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد

ادامه نوشته

خدا و گنجشک

     گنجشک با خدا قهر بود

 روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

ادامه نوشته

داستان مدیریتی     متشکرم

  "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف

 همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم

به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

ادامه نوشته